العلامة المجلسي
1050
حياة القلوب ( فارسي )
چون مادر به أو رسيد ونظرش بر وى افتاد به نزديك أو رفت وسرش را در ميان پستانهاى خود گذاشت وأو را به خدا سوگند داد كه با أو به خانه برگردد . پس با أو به خانه رفت ومادرش به أو التماس نمود كه : اى فرزند ! التماس دارم كه پيراهن مو را بكنى وپيراهن پشم بپوشى كه آن نرمتر است ، يحيى قبول فرمود وپيراهن پشم پوشيد ومادر از براي أو عدسى پخت وآن حضرت تناول فرمود وخواب أو را ربود تا هنگام نماز شد ، پس در خواب به أو ندا رسيد : اى يحيى ! خانهاى به از خانهء من مىخواهى ؟ همسايهاى به از من مىطلبى ؟ چون اين ندا به گوشش رسيد از خواب برخاست وگفت : خداوندا ! از لغزش من در گذر ، بعزت تو سوگند كه ديگر سايهاى نطلبم بغير از سايهء بيت المقدس . وبه مادرش گفت : اى مادر ! پيراهن مو را بياور ، مادرش آن را به أو داد ودر أو آويخت كه مانع رفتنش شود ، حضرت زكريا به أو فرمود : اى مادر يحيى ! أو را بگذار كه پردهء دلش را گشودهاند وبه عيش دنيا منتفع نمىشود . پس برخاست يحيى عليه السّلام وپيراهن موئين وكلاه پشمينه را به تن خود نمود وبسوى بيت المقدس برگشت وبا أحبار ورهبانان عبادت مىكرد تا شهيد شد « 1 » . وبه سند معتبر از حضرت امام رضا عليه السّلام منقول است كه از آباى طاهرين خود عليهم السّلام روايت كرده كه : شيطان به نزد أنبياء مىآمد از زمان آدم تا هنگامى كه حضرت عيسى عليه السّلام مبعوث شد وبا ايشان سخن مىگفت وسؤالها از ايشان مىكرد ، وبه حضرت يحيى بيش از پيغمبران ديگر انس داشت ، روزى حضرت يحيى عليه السّلام به أو فرمود : اى أبو مرّه ! مرا به تو حاجتي است . گفت : قدر تو از آن عظيمتر است كه حاجت تو را رد توان نمود ، آنچه خواهى سؤال نما كه آنچه فرمائى مخالفت نخواهم نمود . حضرت يحيى فرمود : مىخواهم دامها وتلههاى خود را كه بني آدم را به آنها صيد
--> ( 1 ) . امالى شيخ صدوق 33 ؛ عرائس المجالس 377 .